حتی اگر این یک توهم مادرانه باشد اما من باور کرده ام که خداوند یکی از زیباترین کودکان جهانش را به من بخشیده است...
***ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه اش را می بريد.
***ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک.
عبدالکریم سروش
وقتی شهر به احمق ها سپرده می شود و هر کس که چیزی برای عرضه دارد از شهر فراری می شود و امیدوار است که دورادور هوای نابسامانی شهر را داشته باشد و ترجیح می دهد در کنار احمق ها نفله نشود خیلی بعید نیست روزی که همکلاسی شرور و نادانم را ببینم که حاکم شهر شده.همان که روزی معلم براساس اندازه ها و قدمان هم نیمکتی ام کرد و من انقدر به اعتبارم بر خورده بود که با اشک از مادرم خواستم بیاید مدرسه و مرا از این توهین نجات دهد...
و خب معلوم است که او عقده دارد و از من انتقام می گیرد!
و من چه می کنم؟ فرار یا دفاع از اعتبارم؟